تبليغاتX
فانی در فانی


فانی در فانی

فکر خوب باید کاشت،جور دیگر انگاشت

هنوز هم همون جوری ام.

وقتی آن شد ... در دل و گلویم اتفاقی افتاد وصف ناشدنی ...

آب دهانم را به زور قورت دادم!

اصلاً حالت عجیبی بود!و هست!

بسیار عجیب ...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:36 توسط رضا| |

سلام.

به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه کنید:

آمار افتادم ... با 7.8 !!!(نمره پاسی 12 به بالاست)

کنکور زده بودم 63.33 % !!!

آره خلاصه!

درس بخونید مث ما نشید :دی

توکّل به خدا! دعا کنید!

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 17:38 توسط رضا| |

من نخل شدم قرار شد خم نشوم...

جز با تو و خنده هات همدم نشوم...

یک سیب ِ دگر بچین و حوایی کن... 

نامردم اگر دوباره آدم نشوم...

............................................

خدمت شروع شد، تاريك و تـو بـه تـو

بي عكس نامزدش، بي عكس «آرزو»

شب هاي پادگان، سنگين و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

نه... نه نمي شود، فرياد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشك شاملو...

توي كلاهِ خود، لاتين نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

اين جا هـــوا پسه، اينجـــا نگـو نگـو»

يك نامــــه آمد و شد يك تــــراژدي

اين تيتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره ها چشمك نمي زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

تصميم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشك در نگـــاه، با بغض در گلو

بالاي بــــــرج رفت و ماشه را چكاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

.........................................

پ.ن:به نظر من بخش زیبای هر مطلب ... همین قسمتش ه.

منم میگم: نامرد آرزو ...

هرچند که حرفهای آرزو هم میتونه شنیدنی باشه.

ولی سرباز حرفهای بیشتری مطمئناً توی دلش بوده.

پ.ن2: برای وبلاگ آهنگ گذاشتم.

پ.ن3:به نظر من، بدترین حالت دلتنگی اینه که، نمیدونی اصلاً حق اینکه این حس درونت بوجود بیاد رو داری یا نه!!!

ولی چیزی که مهمه اینه که نمیتونی جلوی کار دل رو بگیری.


نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:38 توسط رضا| |

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای ؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای ؟
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای ؟
چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد ؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای ؟
هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای

.....

پ.ن: اینگونه نیست.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:40 توسط رضا| |

از دبستان!

شوخیه؟

دروغ...اه!

همین.

:دی

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 16:32 توسط رضا| |

گفتم: ببخشید...زیاد رو به راه نیستم این روزا ...

ز.ج: این روزها،میدونی چند روزه؟

گفتم: یک ماهی میشه.

....

پ.ن: از امروز باید بگم: بیش از یک ماهه که حوصله ندارم و ...

خدا بزرگه ولی.مشکل منم کوچیک.باور کنید.

خداروشکر.

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:18 توسط رضا| |

سلام!

به قول حمید: مستقیم از دانشگاه شاهد صحبت می کنم ...

همین!

:دی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 14:37 توسط رضا| |


:قالبساز: :بهاربیست: